كجاست جاي تو در جملةي زمان؟ كه هنوز...
كه پيش از اين؟ كه هماكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
جهان سهنقطةي پوچياست خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور»، از «همان كه هنوز»
ولي تو «حتماً»ي و اتفاق ميافتي!
ولي تو «بايد»ي، اي حسّ ناگهان! كه هنوز...
در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه ميدهد از ابرها نشان كه هنوز...
شكسته ساعت و تقويم پاره پاره شده
به جستوجوي كسي آنسوي زمان، كه هنوز....